
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
کربلا فقط خزان غم نیست ، بهار قیام است و فصل وصل سالکان
کربلا مدینه دلدادگی است
در محرم فرود دستها بر سینه های سوخته ؛ روایت ناشکیبایی
شیعه در مصیبت مظهر رضا و شکیبایی است
عاشورا روایت جانسوز عطش ، تلاطم دریای حماسه ،
بارش باران عاطفه و جوشش صهبای ایثار است

چه زبانی صادقتر و زلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه لفظ
است و نه خط .اشک است و هر عبارتش نامه ای، ضجه ی دردی،
فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر،
و بی تابترین عشق و گدازترین ایمان و داغترین اشتیاق
و تب دار ترین احساس و خالصانه ترین گفتن و لطیف ترین
دوست داشتن است که همه در کوره ی یک دل ، بهم آمیخته
و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک .
اشک که می بارد و ناله که بر می آید و گریه که اندک اندک در دل
می رود و ناگهان در گلو میگیرد و راه نفس را می بندد و ناچار منفجر
می شود این زبان صادق و طبیعی شوق و اندوه و درد و عشق یک
انسان است
این است راز گریستن به عظمت و مظلومیت امام حسین (ع) که
پس از قرن ها هنوز در چشمان جاری است و تک تک اشک ها
گواه دردی است از سر عشق و خواستن با تمام وجود که
از جان و دل سربرمی آورد. دردی که هنگامی ندا داد:
آیا یاری رساننده ای نیست که مرا یاری کند؟
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند،
کسی از او دفاع نمی کند.

سرخی شفق، نشانه ای از خون حسین است و زمزمه آب و درخت
دعای زینب، دل دریایی که موج های غم بر چهره اش
می درخشید. آن چنان تنها، که به رنگ خدا شده بود.
چه رنگ آمیزی زیباتر و پر تلالوتر از رنگ خدایی؟
تا انسان تنهاست، که همیشه تنهاست و جان او میل جانان دارد،
تا سیاهی شب بر خدا سجده می کند و سپیدی روز او را می ستاید
و روشنایی آفتاب و صدای آرام درخت و صدای پای آب بر خدا سجده
می کند، صدای زینب به آب و آفتاب و درخت پیوند خورده است.
از پس پرده اشک، عاشورا را می بیند؛ همواره می بیند و روی در
روی دشمن می گوید:
« به خدا سوگند، جز زیبایی ندیده ام. زیبایی عاشقان در خون خود
تپیده، در محضر خدا »
باز دل بر عقل می گیرد عنان اهل دل را آتش اندر جان زنان
می دراند پرده اهل راز را می زند با ما مخالف ساز را
پنجه اندر پنجه ی جان می برد صبر و طاقت را گریبان می درد
هر زمان هنگامه ای سر می کند گر کنم منعش فزون تر می کند
اندر این مطلب عنان از من گرفت من از او گوش، او زبان از من گرفت
می کند مستی به آواز بلند کاین قدر در پرده مطلب تا به چند
سر خوش از صهبای آگاهی شدم دیگر این جا زینب الهی شدم


