تبليغاتX
ذکر

ذکر

- الا به ذکر الله تطمئن القلوب -
پروردگارا، تو را سپاس می گویم
 

پروردگارا، تو را سپاس می گویم

 

پروردگارا، تو را شکر می کنم

برای تمام نعماتی که به من ارزانی داشتی

برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی  

برای غروب های آرام و شبهای تاریک و طولانی

 

تو را شکر می گویم برای سلامتی و بیماری، برای غم ها و شادی هایی که

امسال به من عطا کردی

تو را شکر می گویم برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی

و سپس باز پس گرفتی

 

خدایا، شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دستان یاری رسان، برای آن همه

عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم

 

شکر برای تمام گلها و ستارگان، برای فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند

 

خدایا، تو را شکر می گویم برای تنهاییم، برای شغلم، برای مسائل و مشکلاتم،

برای تردیدها و اشک هایم، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیک تر کرد

 

تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای،

برای غذایم و برای برآورده کردن تمام نیازم

 

امسال چه چیز در انتظارم است؟

 

پروردگارا، همان را می خواهم که تو برایم خواسته ای

 

تنها از تو می خواهم:

آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هر آنچه بر سر راهم قرار می دهی

تو را ببینم و خواستت را

آنقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم

و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل عشق نسبت به خودت

و آنان که در اطرافم هستند

 

پروردگارا، به من بردباری، فروتنی، و تسلیم و رضا عنایت فرما

 

          خدایا، مرا آن ده که مرا آن به

           و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم

 

پروردگارا، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا، ذهنی هوشیار

و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که

به کمال برایم خواسته ای به دیده منت بپذیرم

 

خدایا، بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا کن، و صلح و دوستی

و آرامش بر قلوب انسانها حاکم گردان

 

پروردگارا، تو را سپاس می گویم

 

برای دانلود اسلاید و مشاهده آن بر روی تصاویر کلیک کنید

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت10:59توسط مهدی نصیری |
دستان خدا
 

دستان خدا

 

بعضی وقت ها از نردبان بالا میری تا دستهای خدا را بگیری

غافل از اینکه خدا پایین نردبان را گرفته تا نیفتی

 

آنچه هستی هدیه خداوندست به تو و آنچه میشوی هدیه توست به خداوند

پس بی نظیر باش

 

بگذار فروتنانه بپذیریم که کوچکیم تا جا برای بزرگ شدن داشته باشیم

 

                         تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ   

             خجسته باد نام پروردگار شکوهمند و بزرگوارت (رحمن آیه ۸۷)

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت11:6توسط مهدی نصیری |
ماه رمضان ماه سوختن و سوزاندن
 

ماه رمضان ماه سوختن و سوزاندن به پایان رسید

سوختن و سوزاندن چه؟

به ضیافت و میهمانی خدا دعوت شده بودیم. همان ماهی که نزد خدا بهترین ماه ها،

روزهایش بهترین روزها، شب هایش بهترین شبها و ساعت هایش بهترین

ساعت ها است.

آیا بهترین ماه خدا را گرامی داشتیم؟ آیا با عبادات از آمرزش الهی بهره مند گشتیم؟

چقدر دست هایمان را بسویش بلند کردیم و صدایش زدیم.

آیا توفیق روزه دار بودن را داشتیم یا به غیر از تشنگی و گرسنگی بهره ای نبردیم.

مبادا که در ماه رحمت شب ها در خواب و روزها غافل از یاد خدا بوده باشیم.

آیا شب های قدرش را قدر دانستیم. همان شب هایی که از هزار ماه بالاتر است.

شب هایی که تا صبح رحمت است و سلامت و تهنیت.

همان شبی که مقدرات ما رقم می خورد و به امام زمان (ع) عرضه می گردد.

چقدر لحظه لحظه های این ماه مبارک را قدر دانستیم.

آیا به وقت افطار یکی از آن هزاران کسانی که خداوند از آتش می رهاند بودیم.

مبادا با وداع از ماه رمضان، کوله بارمان همچنان سنگین از بار گناه باشد.

آری ماه رمضان ماه سوختن گناه است همان که خود وعده اش را داده

و همان ماهی که خود ثوابش را میدهد.

با سوزاندن خود از آنچه غیر اوست و بازگشت به سوی خدا همچون کودکی تازه

متولد شده، متولد شویم

دوست خوبم تولدت مبارک

دوست روزه دارم، عید فطر بر شما مبارک

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت17:35توسط مهدی نصیری |
عشق یعنی سجده با چشمان تر
 

عشق یعنی سجده با چشمان تر

 

روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشيد زودتر ازمعمول ازخواب بيدار شدم

 وه! زيبايی آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود.

همان‌طوركه نگاه می‌كردم خدا را به خاطر آفرینش آن همه زیبایی می ستودم.

ناگهان در آن حال، حضور پروردگار را در قلبم احساس كردم.

از من پرسيد: دلباخته‌ام هستی؟

پاسخ دادم: بلی، تو صاحب اختيار من هستی

پرسيد: اگر نقص عضو داشتی، باز دلباخته‌ام می‌شدی؟

از اين سؤال مبهوت شدم. نگاهی به دست‌ها، پاها و ساير اندام‌های بدنم انداختم  

حسرت خوردم كه اگر اين اعضاء را نداشتم چه كارها كه قادربه انجامشان نبودم

پاسخ دادم: خدايا درآن حال، وضعيت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته‌ات می‌شدم

 

عشق یعنی سجده با چشمان تر

 

دوباره خدا سؤال كرد: اگر نابينا بودی باز پديده‌های مخلوق مرا ستايش می‌كردی؟

چگونه می‌توانستم چيزی را بدون ديدن تحسين كنم؟!

ناگهان به ياد هزاران نابينايی افتادم كه در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و

مخلوقاتش را ستایش می‌كنند.

جواب دادم: تصورش برايم دشوار است، اما همچنان دلباخته‌ات می‌شدم

خدا پرسيد: اگرناشنوا بودی آيا بازهم به كلامم گوش می‌سپردی؟

دريافتم که شنیدن کلام حق با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان است

پاسخ گفتم: بسياردشواربود اما همچنان به كلام تو گوش می‌سپردم

خدا سؤال كرد: اگرلال بودی باز ذكرمرا برزبان جاری می‌ساختی؟

 

عشق یعنی سجده با چشمان تر 

 

در آن حال بر من روشن شد كه ذكر خدا با حضور قلب و جان صورت می‌گيرد 

هنگامی كه ستمی بر ما روا می‌گردد، خدا را با فكر و انديشه‌مان می‌خوانيم

پاسخ گفتم:اگرچه نبودن صوت و صدا دشواربود، اما خدا همچنان ذكرتو را می‌گفتم

خدا از من پرسيد: آيا حقيقتاً مرا دوست می‌داری؟

با شجاعت و در كمال اراده پاسخ گفتم: بلی تو را دوست دارم

با خود انديشيدم به خدا پاسخی به حق دادم اما ...

خدا پرسيد:‌ پس چرا گناه می‌كنی؟

خدا گفت: پس چرا درهنگام راحتی و آسايش از من دور و دورتر می‌شوی،‌ اما در

هنگامه مشكلات به سراغ من می آيی؟ چرا تنها در لحظات نيايش مرا می‌جويی؟

چرا چون طلبكاران از من خواسته‌هايت را می‌خواهی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد

ديگران عاجزانه گريه می‌كني،‌ اما برای عبادت من عذر و بهانه می آوری

تنها پاسخم باران اشك بود که پهنای صورتم را پوشانده بود

 

عشق یعنی سجده با چشمان تر

 

زندگی بزرگترين موهبت من به بندگان است.اين موهبت را تباه نكنيد

به شما تفكراعطا كردم كه مرا بجوييد و بشناسيد و بپرستيد اما شما بندگان همچنان

از آن روی گردانيد. كلامم را بر شما آشكار ساختم اما از گنج پرگوهر هر كلامم

هيچ بهره‌ای نبرديد. با شما صحبت كردم اما گوش نداديد. درهای رحمتم را به شما

نشان دادم اما چشمهايتان قادربه ديدن آن نبودند. نيازها و حاجت‌های شما را شنيدم

و به يكايك آنها پاسخ گفتم. آيا به راستی مرا دوست داريد؟

بی‌اندازه شرمسار شده بودم. چه می‌توانستم بگويم؟!

درحاليكه با تمام وجودم گريه می‌كردم گفتم:

بارالها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاكار تو هستم

خداوند فرمود: ای بنده! من رحمانم و خطای خطاكاران را می‌بخشم

تو مخلوقم هستی،‌ پس هيچ‌گاه تو را رها نمی‌كنم. هنگامی كه تو گريه می‌كنی، به تو

رحم می‌كنم و رنج‌هايت را درك می‌كنم. وقتی كه شاد و مسرور هستی، وجد تو را

می‌فهمم. وقتی افسرده می‌شوی،‌ به تو دلگرمی می‌دهم. وقتی شكست می‌خوری،‌

تو را ياری می‌كنم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی،‌ كمكت می‌كنم.

بدان كه تا آخرين روز حياتت با تو هستم و دوستت دارم

هيچ‌گاه آن چنان جانكاه گريه نكرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود،‌ اما چگونه بود

كه يك مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش يافتم؟

چگونه می‌توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟

از خدا پرسيدم: چقدر مرا دوست داری؟

خدا فرمود: به آن ميزان كه خارج از ادراك توست

و آنجا بود كه خدا را با تمام اجزا وجودم ستايش كردم  

 

برای دانلود اسلاید و مشاهده آن بر روی تصاویر کلیک کنید 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت9:58توسط مهدی نصیری |
فرشته ای بنام مادر

مادرم دوستت دارم

 

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید:

" می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ

 کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟"

خداوند پاسخ داد:" از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر

گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد"

کودک دوباره پرسید:" اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز

خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند."

خداوند لبخند زد:" فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند

خواهد زد. تو او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."

کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را

نمی دانم؟"

خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی

را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو

یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

کودک سرش را برگرداند و پرسید: "شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی

می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟"

" فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."

کودک با ناراحتی گفت: "وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟"

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را در کنار هم

قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی."

کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را

ببینم، ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به

تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:" خدایا! اگر من باید همین حالا بروم،

لطفا نام فرشته ام را به من بگویید."

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد. او را می توانی " مادر " صدا کنی.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت12:32توسط مهدی نصیری |

JavaScript Codes